غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

255

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

جمعى كه از علم طب وقوف داشتند فرمودند كه هم اينجا مريض را فصد مىبايد كرد تا صورت صحت روى نمايد اما مولانا عبد الحى تونى كه او نيز دم از طبابت ميزد در طريق خلاف سلوك نمود و گفت كه بعد از وصول بهرات و اجتماع اطباء در علاج شروع مىبايد كرد تا خطائى واقع نشود و خواجه شهاب الدين عبد اللّه رأى ثانى را مستصوب شمرده مقرب حضرت سلطانى را در محفه خوابانيده روى به راه آورد بندهء دولتخواه كه غريق بحر نعم آن امير عالىجاه بود مضطرب گشته بعرض خواجه عبد اللّه رسانيد كه شدت مرض بمثابه‌ايست كه اگر در امر فصد تاخير واقع شود علاج نخواهد پذيرفت و آن‌جناب در تردد افتاده مسرعى نزد خاقان منصور فرستاد و كيفيت حال را پيغام داد آنحضرت فرمود كه بموجب اقتضاى رأى اين ضعيف عمل نموده رك بگشايند اما تا زمان بازآمدن قاصد و پيدا شدن فصاد سه فرسخ مسافت مطوى گشته بود و فرصت فوت شده لا جرم بعد از فصد زياده بر پنج شش سير خون جريان نيافت و مرض اشتداد يافته در نيمشب جمعه آنجنابرا بمنزلش رسانيدند و على الصباح تمامى اطبا مجتمع گشته نوبت ديگر قصد فصد كردند اما چون كار از دست رفته فايدهء نداد و همان لحظه خاقان منصور بر بالين امير هدايت قرين تشريف آورد او را بغايت بيشعور ديد و دل بر واقعه ناگزير نهاده قطرات اشك از فوارهء ديده فروباريد و روز شنبه صعوبت آن عارضه از پيشتر بيشتر شده صبح يكشنبه مرغ روح مطهرش قفس قالب شكست و از تنگناى هيكل جسمانى بمتنزهات رياض جاودانى پرواز نمود رباعى دردا كه پاكباز جهان از جهان برفت * پاك آنچنان‌كه آمده بود آنچنان برفت روحش كه شاه‌باز معارف شكار بود * آواز طبل شاه شنيد و روان برفت على الصباح كه خورشيد خاورى از باطن نيلوفرى مانند شعلهء اندوه از درون ماتم‌زده‌گان ظاهر شد اينخبر محنت اثر در دار السلطنة هراة اشتهار يافت و نايرهء حزن و اندوه كانون درون خواص و عوام را فرو تافت آواز نالهء نفير امير و وزير و برنا و پير صدا در گنبد منير مدور انداخت و سپهر خضرا بموافقت اصحاب آن تعزيت كسوت نيلگون سحاب در برافكنده بجاى اشك قطرات باران ريزان ساخت علماء اعلام را عمامهء عزت از سر افتاده متحير شدند كه ديگر تربيت از كه يابند و فضلاء لازم الاحترام را خلعت شكيبائى چاك گشته ندانستند كه من بعد بمجلس كه شتابند زهى سنگدلى كوه كه از صدمت آنحالت متزلزل نگرديد وخهى بيرحمى سپهر كه از الم آنحادثه خيل نجوم را بسان اشك غمزدگان فرونباريد نظم چرا خون نباريد چشم سپهر * چرا گشت روشن دگر ماه و مهر چرا سلك ايام درهم نشد * چرا ماه و سال جهان كم نشد خاقان منصور و مهد عليا خديجه بيگى آغا با ساير خواتين عظمى همان لحظه به منزل مقرب حضرت سلطانى تشريف آوردند و سادات و مشايخ و علما جمع گشته بدن بىبديلش را بطريقهء شريعت غرا غسل دادند و جنازهء رحمت اندازه را بعيدگاه هراة برده بعد از اداء نماز بلندى كه در شمال مسجد جامع آن جامع اصناف خيرات به همين مصلحت ساخته شده بود رسانيدند و بمقتضاء سنت سنيهء خير البريه عليه السلام و التحيه